تبلیغات
سایت تفریحی - مطالب خاطره خنده دار

خاطره خنده دار-نوش جان

یکشنبه 22 تیر 1393 09:53 ق.ظ
طبقه بندی:خاطره خنده دار، 

خاطره خنده دار-نوش جان




امروز داشتم می رفتم مدرسه
به مادرم گفت : مامان جون کاری نداری؟
اونم گفت : نه پسر گلم نوش جان
تا خود مدرسه سوژه خندم شده بود
نوش جان :دی

.
.
.

چند روز پیش واسه خونمون مشتری اومده بود
مشتری به بابام گفت : توالت از حال باز میشه
بابام هم کم نیاورد و گفت : می خوای واست زیرگذر بزنم که از آشپزخونه بیای بیرون؟

اگه تمایل به تبادل لینک داشتین اینجا رو کلیک کنین


خاطره خنده دار خرداد ماه

شنبه 24 خرداد 1393 10:14 ب.ظ
طبقه بندی:خاطره خنده دار، 

خاطره خنده دار خرداد ماه





پند وقت پیشا با دوستام داشتیم بیرون قدم می زدیم
که یه چند نفری رو دیدیم که دارن ترقه می ترکونن
و بعد از ترکیدن هر ترقه خودشون از ترس جیغ و داد و هوار می زنن
اینجا من و دوستانم به علت خندیدن های بیش از حد در بیمارستان بستری هستیم
چه خل و چل هایی پیدا میشن به خدا

.
.
.
چند ماه پیش شوهر عمه م فوت کرد
واسه همینم ما هر هفته 5شنبه ها می رفتیم قبرستون
هر بار یه چند ساعت اونجا بودیم
در جهت تفریحات سالم کرمان های درونم اغتشاش کردن و افکار خبیثی به سراغم اومدن
می رفتم یه قبری که یه نفر بالا سرش نشسته رو پیدا می کردم
با یه قیافه ی اندوه ناک و چشمان ترجیحا خیس می رفتم بالا سر قبره
یه دستی روش می کشیدم و لحطاتی چند خلوت می کردم و می رفتم
دیگه قیافه اون افراد رو خودتون تصور کنین


خاطره من و پدرم

چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 08:32 ب.ظ
طبقه بندی:خاطره خنده دار، 

خاطره من و پدرم







چند روز پیش بود که بابام داشت پیش خودش می گفت : مردم بچه دارن ما هم بچه داریم.
من بهش گفتم : مگه چی شده؟
اونم میگفت : مردم بچشون نیوتون میشه بچه ما هم ...
منم خواستم ضایع نشم گفتم : اون نیوتون پدرش الکساندر گراهامبلل بود ولی تو چی؟
بابام هم گفت : پدر نیوتون باطری ساز بود!
هیچی دیگه یکی باید میومد منو جمع می کرد
.
.
.
آقا چند روز پیش رفته بودم آرایشگاه
آرایشگره گیر داده بود که چه موهای چربی داری
منم گفتم : آی گفتی. پدرم در میاد هر روز باید برم آرایشگاه.
اونم گفت : یه چیزی بهت میگم دیگه راحت میشی.
گفتم : چی؟
گفت : موهاتو با تاید بشور اینقدر خوب میشه




خاطرات خنده دار-بهمن ماه

چهارشنبه 16 بهمن 1392 12:13 ب.ظ
طبقه بندی:خاطره خنده دار، 

خاطرات خنده دار-بهمن ماه








آقا یه روز توی مدرسه بودیم
که معلم از یکی از بچه ها پرسید : مساحت دایره چیه
انم حواسش نبود گفت : طول ضرب در عرض
یعنی بچه ها نذاشتن توی کلاس نیمکتی بمونه همه رو جویدن!!!
.
.
.
.
.
.
چند شب پیش واسه خواهرم خواستگار اومده بود.
بابام یه چیزی گفت آخر خنده
گفت : زن و شوهر باید با هم تفاهم داشته باشن
از لجاظ اعتقادی ، دینی ، ایمانی ، مذهبی


خاطره خنده دار-زلزله

یکشنبه 21 مهر 1392 09:08 ب.ظ
طبقه بندی:خاطره خنده دار، 

خاطره خنده دار-زلزله









2 سال پیش توی شهر ما یه مدت خیلی زلزله میومد
از قضا اون مدت درست موقع امتحانای ترم اول بود آقا این معاون ما هم ترسنااک
,اول جلسه ها میومد میگفت اگه زلزله اومد هیشکی حق بیرون رفتن از سالن رو نداره
 اگه خیلی لازم شد فقط میتونین برین زیر صندلی هاتون
حالا یکی نبود بهش بگه بابا صندلی ها که پایه دارن آخه ما چطوری بریم زیرشون
هیچی دیگه وقتی زلزله میومد ما همچنان در حال امتحان دادن بودیم




آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :