نوشته های طنز خنده دار باحال











یه بار رفته بودیم عروسی خواستم برم طرف عروس بگم تبریک میگم
رفتم طرفش و گفتم تبریک میگم...
اونم گفت : خوش اومدی
منم نمی دونم چم شد گفتم : 100 سال به این سالا!!!
.
.
.
اعتراف می کنم که وقتی که حدودآ 5 یا 6 سالم بود از یه مسافرتی به اتفاق پدرم ، عمو و پسر عموم برمی گشتیم ، توی ماشین از اونجایی که گلاب به روتون خیلی بهم فشار اومده بود خودم خراب کردم و همونجا سر جام نشستم ، بعد از گذشت 10، 20 دقیقه همه هی میگفتن اه ه اه چه بوی بدی میاد از بیرون و چون تو جاده شمال بودیم فکر میکردن از مزارع بو میزنه داخل :))) هی شیشه ماشینو میکشیدن بالا هی اوضاع بدتر می شد ، تا این که رسیدیم خونه و همه داستان و فهمیدن :)))) هیچی دیگه الان فکر کنم یه 20 سالی میشه که عمومینارو ندیدم :دی
.
.
.
اعتراف میكنم بچه كه بودم فكر میكردم مجری تلوزیون فقط منو نگاه میكنه! حتی چند دفعه جامو هم عوض میكردم و با كمال تعجب میدیدم بازم منو نگاه میكنه!!

منبع : برترین ها