خاطرات خنده دار-مامانم یا جارو برقی






چند روز پیش مامانم از پله ها افتاد زمین بدبخت یعنی داغون شد
بعدش بابام اومده بود توی اون حیری ویری می گفت : جارو برقیکه چیزیش نشده!
یعنی ما موندیم که بابام عاشق مامانم شده بود یا عاشق جاروبرقی خونمون!
.


امروزبرای اولین بارمعجون خریدم!!!!پولداریما
به جان خودم،معده ام نمیتونست هضمش کنه بدبخت هنگ کرده بود که چه نوع اسیدی باید ترشح کنه تا هضم شه.. . .
.
اعتراف میکنم یک روز برفی زمستون داشتم میرفتم مدرسه یک زنه صدام کرد و گفت خیر از جونیت ببینید بیا این کیسه ها رو برای من بیار تا سر خیابون من هم که عشغ (اره دانشجوم) صواب ازش گرفتم تا اومدم راه بیفتم ییهو پام لیز خورد و ..... کیسه رفت توی جوب و من در او لحظه همراه با فحش های زنه به سمت افق راه افتادم